مقدمه
فرهنگ در علوم انسانی بهعنوان مجموعهای از معانی، ارزشها، باورها و شیوههای زیست تعریف میشود که یک جامعه از طریق آن جهان خود را تفسیر میکند. این نظام معنایی تنها در قالب زبان یا اندیشه شکل نمیگیرد، بلکه در عرصههای نمادین مانند هنر، آیینها و بهویژه موسیقی تجلی مییابد. موسیقی از بنیادیترین اشکال بیان فرهنگی است؛ زیرا مستقیماً با تجربه عاطفی انسان مرتبط است و میتواند بدون اتکا به زبان، معناهای پیچیده اجتماعی و تاریخی را منتقل کند. هر ساختار موسیقایی از ریتم و ملودی گرفته تا رنگ صوتی در بستر فرهنگی خاصی معنا پیدا میکند. از این منظر، مطالعه موسیقی تنها بررسی صداها نیست، بلکه مطالعه ساختارهای فرهنگی است که در قالب صدا سازمان یافتهاند یا به بیان بهتر با هنر صدا محوری طرف هستیم که تحت قالب ها و فرم های متفاوت امکان بیان و تجلی پیدا می کند. در این میان هنر موسیقی به عنوان یک زبان بازتاب دهنده از فرهنگ به عنوان منبع اصلی الهام و شاهرگ خلق آثار هنری، علاوه بر حفظ حافظه فرهنگی جامعه به بیان و تبادل فرهنگی و هنری می پردازد.
موسیقی به عنوان بازتاب فرهنگ
موسیقی در بسیار از موارد بازتاب دهنده نیازهای فرهنگی یک قشر، یک تفکر و یا یک رویکرد اجتماعی و فرهنگی است. هر چقدر این برش و در برگیرندگی اجتماعی و فرهنگی بزرگتر باشد فراگیری این رویکرد فرهنگی بازتاب گسترده تری دارد. فرهنگ را در قامت یک پیرمردی تصور کنید که تجربه سالهای زیسته، او را ثابت قدم و مقتدر کرده است. تغییر رفتاری این پیرمرد بسیار سخت و کند است و ریشه در گذشته زیسته او دارد. این پیرمرد پخته و سرد و گرم چشیده همیشه به روی یک صندلی و خیره بر دیوار ننشسته است و در طول روز علیرغم کهولت در جریان زندگی خویش غوطه ور است و با چارچوب فرهنگی تفکرات خود محدود به فرهنگ شخصی خود با مسائل روزمره خود تعامل می کند.
هیچ اثر هنری در خلأ شکل نمیگیرد. هر هنرمند در شبکهای از سنتها، قواعد زیباییشناختی و نظامهای معنایی پرورش مییابد. این عناصر چارچوبی فراهم میکنند که در آن خلاقیت هنری معنا پیدا میکند. در موسیقی، این چارچوب میتواند شامل نظام مدال، الگوهای ریتمیک، سازبندی و شیوههای اجرا باشد. برای مثال، نظام دستگاهی در موسیقی ایرانی یا نظام تونال در موسیقی کلاسیک غربی، نهتنها ساختار موسیقایی را شکل میدهند بلکه شیوه ادراک شنونده از موسیقی را نیز تعیین میکنند. با این حال، رابطه هنرمند و فرهنگ صرفاً رابطهای تبعی نیست. هنرمند با بازتفسیر سنتها و ترکیب عناصر مختلف، میتواند ساختارهای فرهنگی را دگرگون کند. بسیاری از تحولات موسیقایی در تاریخ از شکلگیری سبکهای جدید تا تغییر در فرمها نتیجه همین تعامل میان سنت فرهنگی و خلاقیت فردی بوده است.
فرهنگ بهعنوان بستر خلق هنری و موسیقی به عنوان بازتاب فرهنگ
موسیقی در بسیاری از موارد بازتابی از ساختارهای اجتماعی و فرهنگی هر جامعه است. ریتمها، فرمها و حتی شیوههای اجرای موسیقی، اغلب با الگوهای زیست اجتماعی پیوندی مستقیم دارند. برای نمونه، در بسیاری از جوامع کشاورزی، ساختارهای ریتمیک موسیقی با چرخههای کار، فصلها و نظم طبیعت هماهنگاند؛ در حالی که در جوامع صنعتی و مدرن، پیچیدگی فرمال و سازمانیافتگی موسیقی میتواند بازتابی از نظم اجتماعی، تقسیم کار و ساختارهای پیچیدهتر فرهنگی باشد (Blacking, 1973). با این حال، این پیچیدگی ساختاری را نمیتوان نشانهای از برتری بیانی یا معنایی یک گونه موسیقایی نسبت به گونهای دیگر دانست؛ بلکه هر نظام موسیقایی، متناسب با نیازها، تجربه زیسته و سازمان اجتماعیِ جامعه خود شکل میگیرد و کارکرد مییابد (Merriam, 1964). از سوی دیگر، موسیقی بازتابدهنده احساسات و عواطف جمعی نیز هست. در برهههای تاریخی خاص، مانند جنگها، انقلابها یا آیینهای مذهبی، موسیقی به ابزاری برای بیان تجربه و هیجان جمعی تبدیل میشود. سرودهای ملی و موسیقیهای آیینی نمونههایی هستند که در آنها صدا به حامل حافظه و تجربه مشترک فرهنگی بدل میشود و نقش مهمی در شکلدهی هویت جمعی ایفا میکند (Durkheim, 1912/1995).
در سطحی گستردهتر، هنر بهطور کلی یکی از مؤثرترین ابزارهای حفظ و انتقال حافظه فرهنگی در جوامع انسانی به شمار میرود. موسیقی، شعر، ادبیات، نقاشی، مجسمهسازی، معماری، سینما و تئاتر، هر یک در طول تاریخ کارآمدی خود را در ثبت و انتقال تجربههای جمعی اثبات کردهاند. این اشکال هنری، افزون بر بازنمایی فرهنگ، امکان تداوم و انتقال آن را از نسلی به نسل دیگر فراهم میکنند و هر یک از طریق سازوکارهای ویژه خود به رمزگذاری و بازتولید حافظه فرهنگی میپردازند (Assmann, 2011). در این میان، موسیقی به دلیل ماهیت عاطفی، آیینی و جمعی خود، نقشی ویژه در تثبیت و بازآفرینی حافظه فرهنگی ایفا میکند.
هنر نقاشی
هنرمند نقاش رویداد را در یک «لحظه منتخب» منجمد میکند. همین انجماد باعث خلق تصویری پایدار و قابل تکرار برای نسلها میشود. تابلوی «آزادی مردم را رهبری میکند» (1830) اثر اوژن دلاکروا1. این نقاشی لحظهای از انقلاب ژوئیه فرانسه را منجمد میکند که در آن مارین زنی نمادین با پرچم فرانسه در میان مبارزان دیده میشود. این تصویر یک لحظه خاص از انقلاب را به نماد دائمی آزادی و جمهوریخواهی در حافظه جمعی فرانسه تبدیل کرده است. استفاده درست و هوشمندانه از رنگ، ترکیب بندی و عناصر نمادین ملی و مذهبی و تاریخی حافظه ای جاودان و ابدی شکل می دهد. همچنین قدرت روایت غیر خطی در مینیاتورهای ایرانی و یا نگاره های روایت محور در شاهنامه می تواند هم زمان چندین لایه فرهنگی و تاریخی را در میدان دید جمع کند. یک روایت غیر خطی در یک فضا واحد دیده می شود و شخصیت ها در نقاط مختلف تصویر ظاهر می شوند و به مخاطب این امکان را می دهد تا با حرکت چشم خط داستان و روایت تصویر را دنبال کند. هر چند که هنرمند سعی در معطوف کردن توجه به سمت و سوی خاص را داشته باشد اما هر بیننده یک خط روایی منحصر به فرد را دنبال می کند. چنین ساختاری نهتنها ویژگی زیباییشناختی نگارگری ایرانی است بلکه بازتابی از سنتهای روایتپردازی ادبی و بصری در فرهنگ ایرانی محسوب میشود. در حافظه آیینی-بصری نقاشیهای مذهبی، اسطورهای و تاریخی پایههای بسیاری از حافظههای مشترک فرهنگی را شکل دادهاند. از آیکون های بیزانسی در سنت مسیحیت ارتودکس تا نقاشی های قهوه خانه ای حماسی و عاشورایی گواه این حفظ حافظه فرهنگی می باشد.
هنر مجسمه سازی و معماری
بر خلاف هنر نقاشی، هنرمند مجسمه ساز و معمار فضا را با ماده تصرف می کند. به نوعی تثبیت حافظه در فضا و ماده اتفاق می افتد. مجسمه با اشغال نقطهای از فضا و معماری با سازماندهی کل فضا، تجربهای ایجاد میکنند که مخاطب آن را نه فقط میبیند بلکه در آن حرکت میکند و زندگی میکند. به همین دلیل بناها و تندیسها به نشانههای پایدار حافظه شهری و تاریخی تبدیل میشوند. مجسمه غول پیکر آزادی در ورودی بندر نیویورک نه فقط یک تصویر، بلکه یک نشانه فضایی است که در مقیاس شهری حضور دارد. موقعیت جغرافیایی آن باعث شده بود که برای میلیونها مهاجر، نخستین مواجهه با آمریکا باشد و به حافظهای فضایی از آزادی و مهاجرت تبدیل شود و نمادی تعریف شده از آن کشور در ذهن مخاطب و ببننده خود شکل دهد.
استفاده از موادی ماندگار بسان سنگ، فلز، آجر و بتن امکان انتقال حافظه را در مقیاس زمانی طولانی فراهم میکند. بناهای تاریخی، آرامگاهها، معابد و یادمانها نمونههایی هستند که قرنها روایتهای فرهنگی و تاریخی را حفظ کردهاند. نقشبرجستههای تخت جمشید با وجود گذشت بیش از دو هزار سال همچنان باقی ماندهاند. آنها مراسم درباری، نمایندگان ملل مختلف و نظم امپراتوری هخامنشی را ثبت کردهاند و به نوعی حافظه سیاسی–امپراتوری ایران باستان را در ماده سنگی حفظ کردهاند.بسیاری از فرهنگها خاطره جمعی خود را در قالب فضاهای معماری و عناصر حجمی تثبیت میکنند؛ مانند معابد، مساجد، کلیساها، آرامگاهها و یادمانهای عمومی. در این فضاها معماری چارچوب آیینی را میسازد و مجسمه یا عناصر حجمی آن را نمادین و شخصی میکنند. در این هنرها مخاطب با حرکت، عبور، نزدیک شدن یا دور شدن اثر را تجربه میکند. در معماری انسان وارد فضا میشود و در مجسمه به دور آن حرکت میکند؛ بنابراین حافظه فرهنگی از طریق تجربه فیزیکی بدن در فضا شکل میگیرد، نه صرفاً از طریق مشاهده؛ حافظه فضایی–بدنمند؛ حافظهای که در ماده و محیط ساخته میشود و از طریق حضور و حرکت انسان در فضا در ذهن جمعی ماندگار میگردد. مجسمه داوود اثر میکل آنژ2 این مجسمه مرمرین در ابعاد بزرگ ساخته شده و مخاطب هنگام مواجهه با آن باید پیرامون اثر حرکت کند. تغییر زاویه دید باعث میشود که مخاطب تجربهای بدنی و فضایی از قدرت، تعادل، ظرافت و زیبایی بدن انسانی داشته باشد.مرلو-پونتی دقیقاً عبارت «حافظه فرهنگی» را زیاد بهکار نمیبرد، اما در آثارش بهویژه «پدیدارشناسی ادراک» (Phenomenology of Perception) بارها توضیح میدهد که بدن، تجربه فضایی و عادتهای بدنی حامل نوعی حافظه زیسته هستند. «بدن چیزی نیست که فقط در فضا باشد؛ بدن همان چیزی است که فضا را برای ما قابل زیستن و معنادار میکند.»
هنر عکاسی
اصول ماندگاری حافظه تاریخی با ثبت بر اساس واقعیت بیرونی شکل می گیرد؛ حافظه مستند-احساسی حافظه ای که از واقعیت بیرونی تغذیه می شود و تبدیل به یک «حقیقت تاریخی» می شود. عکس های مستند با سوژه های اجتماعی، جنگ و انقلاب و تظاهرات مثال خوبی هستند برای این بخش. عکس The Falling Soldier (1936) اثر Robert Capa 3 که لحظه اصابت گلوله به یک سرباز در جنگ داخلی اسپانیا را ثبت میکند.

همچنین عکاسی بر خلاف نقاشی برای ثبت چهره و وقایع که متعلق به طبقه مرفه جامعه بود به مردم عادی هم اجازه داد حافظه خود را ثبت و بازتولید کنند. آلبومهای استودیویی دوره قاجار، بهویژه عکسهای محلی Ernst Hoeltzer 4 از مردم عادی اصفهان (دهه ۱۸۷۰). یک تصویر واقعی میتواند شوک، همدلی، یا دلتنگی ایجاد کند و حافظه را تقویت کند.

آثار کاوه گلستان5 را میتوان نمونهای مهم از نقش عکاسی در ثبت حافظه اجتماعی و فرهنگی دانست. او با تمرکز بر موضوعات کمتر دیدهشده و گاه تابوشکن، بخشهایی از واقعیت اجتماعی ایران را ثبت کرد که معمولاً در روایتهای رسمی نادیده گرفته میشدند. مجموعه «روسپی» از مهمترین آثار اوست که زندگی زنان ساکن شهر نو را با نگاهی انسانی و مستند به تصویر میکشد. گلستان در مجموعههای دیگری همچون «کارگران نفت»، «دیوانهخانه» و عکسهای انقلاب و جنگ نیز تلاش کرد تجربه زیسته گروههای حاشیهنشین و لحظات بحرانی تاریخ معاصر ایران را به حافظه بصری جامعه تبدیل کند.

عکس Napalm Girl (1972) اثر نیک اوت6 عکاس خبرگزاری آسوشیتدپرس که تصویری تکاندهنده از جنگ ویتنام و رنج کودکان ارائه میکند. یکی از تکاندهندهترین تصاویر جنگ ویتنام به شمار میآید. در این تصویر، دختربچهای به نام «فان تی کیم فوک» پس از بمباران ناپالم، با بدن سوخته و در حالی که از درد فریاد میزند در جادهای میان روستا میدود. نیک اوت بعدها گفته بود هنگام دیدن رنج کودکان شوکه و اندوهگین شده است. او پس از گرفتن عکس دوربین را کنار گذاشت، به کودکان کمک کرد و کیم فوک را با خودرو به بیمارستان رساند. این تصویر به نمادی جهانی از رنج غیرنظامیان و بیرحمی جنگ تبدیل شد و تأثیر عمیقی بر افکار عمومی جهان گذاشت.

هنر سینما
سینما میتواند گذشته را بازسازی کند و حافظهای تازه و احساسی از رویدادها بسازد، حافظهای که نه فقط ثبت میکند، بلکه «تجربه» را بازآفرینی میکند. سینما را میتوان حافظهای زنده، زمانمند و چندحسی دانست؛ هنری که برخلاف بسیاری از هنرهای دیگر، زمان را همراه با تصویر و صدا منتقل میکند. در حالی که نقاشی یا عکاسی لحظهای ثابت را ثبت میکنند، سینما با ترکیب تصویر متحرک، صدا، موسیقی و روایت، تجربهای نزدیکتر به ادراک انسانی از جهان میآفریند. به همین دلیل، این هنر توانایی ویژهای در ثبت و انتقال حافظه فرهنگی دارد و میتواند تجربههای فردی را به حافظهای جمعی تبدیل کند (Assmann, 2011). با این حال، مقایسه هنرها بر اساس میزان توانایی آنها در ثبت یا انتقال حافظه فرهنگی، لزوماً رویکردی دقیق نیست؛ زیرا هر هنر، متناسب با رسانه و زبان بیانیِ خود، سازوکار ویژهای برای روایت و بازنمایی تجربه انسانی دارد. نقاشی از طریق تصویر ثابت و ترکیببندی بصری، موسیقی از راه صدا و ریتم، ادبیات با زبان و روایت، و سینما از طریق پیوند تصویر، صدا و زمان، جهان انسانی را بازآفرینی میکنند. از این رو، تفاوت میان هنرها را باید نه در برتری یکی بر دیگری، بلکه در تفاوت شیوههای ادراک، روایت و انتقال تجربه فرهنگی جستوجو کرد. هر یک از این هنرها، به شیوهای منحصربهفرد، در شکلدهی و تداوم حافظه جمعی نقش ایفا میکنند (Goodman, 1976).
فیلم «خانه دوست کجاست؟» ساخته عباس کیارستمی نمونهای روشن از این ظرفیت سینماست. کیارستمی با استفاده از زمان واقعی، حرکتهای ساده در فضا و ریتم آرام روایت، تجربه زیسته یک کودک در جستوجوی دوستش را به شکلی شاعرانه ثبت میکند. در این فیلم، رخدادهای روزمره به تجربهای انسانی و ماندگار تبدیل میشوند و مخاطب نهتنها داستان، بلکه حس زمان، فضا و زیست اجتماعی را نیز به خاطر میسپارد. این ویژگی سبب میشود سینما نقشی مهم در شکلدهی و تثبیت حافظه فرهنگی ایفا کند (Deleuze, 1989).
هنر موسیقی
قادر است تجربههای احساسی، آیینی و تاریخی را بهصورت همزمان منتقل کند. بسیاری از پژوهشگران حوزه حافظه فرهنگی، موسیقی را یکی از مهمترین ابزارهای انتقال سنتهای شفاهی میدانند. برای مثال در مطالعات مردمنگاری درباره فرهنگهای آفریقایی نشان داده شده است که روایتهای تاریخی قبایل اغلب در قالب آوازها و سرودهای جمعی منتقل میشوند. این آوازها نه تنها داستان رویدادها را حفظ میکنند، بلکه ساختار اجتماعی، ارزشها و روابط قدرت در جامعه را نیز بازتاب میدهند. از این رو موسیقی در چنین جوامعی کارکردی مشابه آرشیو تاریخی دارد. همین ویژگی باعث میشود که یک قطعه موسیقی بتواند خاطرهای جمعی را برای نسلهای متمادی زنده نگه دارد. ریتم، ملودی و تکرار، ساختاری میآفرینند که حفظ و بازخوانی آن در حافظه جمعی آسانتر از بسیاری از اشکال دیگر بیان فرهنگی است. در حوزه موسیقی مردمی نیز این نقش بهوضوح دیده میشود. بسیاری از ترانههای فولکلوریک روایتگر رویدادهای تاریخی، مهاجرتها، جنگها یا شیوههای زندگی گذشته هستند. برای مثال، در فرهنگهای روستایی ایران، برخی آوازهای محلی داستانهای تاریخی یا اسطورهای منطقه را بازگو میکنند. در چنین مواردی موسیقی به نوعی «آرشیو شفاهی» تبدیل میشود که بدون نیاز به متن مکتوب، تجربههای فرهنگی را منتقل میکند. زمانی که یک قطعه موسیقی در مراسم، جشنها یا سوگواریها تکرار میشود، گذشته دوباره در زمان حال تجربه میگردد و بدین ترتیب حافظه فرهنگی جامعه بازتولید میشود. در سطح ملی و سیاسی، سرودهای ملی نمونهای مهم از پیوند موسیقی و حافظه فرهنگی هستند. سرود ملی یک کشور اغلب در لحظات مهم تاریخی شکل میگیرد و با گذشت زمان به نمادی از هویت جمعی تبدیل میشود. اجرای این سرود در مراسم رسمی، مسابقات ورزشی یا آیینهای ملی، نوعی بازآفرینی مستمر حافظه تاریخی و هویتی جامعه است.
در جهان معاصر، ارتباط میان فرهنگها بیش از هر زمان دیگری گسترش یافته است. در این شرایط، موسیقی به یکی از مهمترین عرصههای گفتوگوی فرهنگی تبدیل شده است. ترکیب سبکها و سنتهای مختلف موسیقایی، امکان شکلگیری زبانهای صوتی تازه را فراهم کرده است. پدیدههایی مانند موسیقی تلفیقی نشان میدهند که چگونه عناصر موسیقایی از فرهنگهای گوناگون میتوانند در یک ساختار جدید ترکیب شوند. این فرایند نهتنها به نوآوری هنری منجر میشود، بلکه نوعی ترجمه فرهنگی نیز ایجاد میکند که از طریق آن فرهنگها میتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. در این چارچوب، موسیقی را میتوان فضایی دانست که در آن سنت و نوآوری با یکدیگر تعامل دارند. هر اثر موسیقایی میتواند در عین ریشه داشتن در یک سنت فرهنگی، امکان حرکت به سوی افقهای زیباییشناختی تازه را فراهم کند.
جمعبندی
بررسی رابطه میان فرهنگ، هنر و موسیقی نشان میدهد که این سه حوزه در ساختار تجربه انسانی بهطور عمیقی درهمتنیدهاند. فرهنگ چارچوبی معنایی فراهم میکند که در آن هنر و موسیقی شکل میگیرند، در حالی که هنر با بازنمایی تجربههای تاریخی، عاطفی و اجتماعی به تثبیت و انتقال این معناها کمک میکند. در میان هنرهای مختلف، هر رسانه شیوهای متفاوت برای حفظ حافظه فرهنگی دارد. نقاشی با تثبیت یک لحظه منتخب، تصویری ماندگار از یک رویداد تاریخی یا اسطورهای میآفریند؛ معماری و مجسمهسازی با سازماندهی فضا و ماده، حافظه را در مقیاس شهری و تاریخی تثبیت میکنند؛ عکاسی با ثبت واقعیت بیرونی به حافظهای مستند و تاریخی شکل میدهد؛ و سینما با ترکیب تصویر، صدا و زمان تجربهای زنده و چندحسی از گذشته را بازآفرینی میکند. در این میان، موسیقی جایگاهی متمایز دارد. موسیقی قادر است تجربههای عاطفی، آیینی و اجتماعی را بهطور همزمان منتقل کند و از طریق ریتم، ملودی و تکرار، آنها را در حافظه جمعی تثبیت نماید. بسیاری از سنتهای تاریخی و روایی در فرهنگهای مختلف از طریق آوازها و نغمهها منتقل شدهاند و به همین دلیل موسیقی را میتوان نوعی آرشیو شفاهی فرهنگ دانست. در جهان معاصر نیز موسیقی به عرصهای مهم برای تعامل و گفتوگوی فرهنگی تبدیل شده است. ترکیب سبکها و سنتهای گوناگون نشان میدهد که موسیقی میتواند همزمان به سنتهای فرهنگی وفادار بماند و در عین حال افقهای تازهای از خلاقیت و بیان هنری را بگشاید. بنابراین موسیقی نهتنها بازتاب فرهنگ، بلکه یکی از نیروهای فعال در تداوم، تحول و گفتوگوی فرهنگی در جهان انسانی است.
پانویس
- Eugène Delacroix – Liberty Leading the People (1830) – اوژن دلاکروا (1798–1863) یکی از مهمترین نقاشان جنبش Romanticism در فرانسه بود. تابلوی Liberty Leading the People که در سال 1830 خلق شد، به انقلاب ژوئیه همان سال اشاره دارد. در این اثر، زنی نمادین به نام Marianne با پرچم سهرنگ فرانسه در میان انقلابیون حرکت میکند. دلاکروا از ترکیببندی هرمی، حرکت پویای بدنها و تضاد نور و سایه برای ایجاد درام بصری استفاده کرده است. این اثر اکنون در Musée du Louvre نگهداری میشود و به یکی از مهمترین تصاویر نمادین انقلاب و مفهوم آزادی در تاریخ هنر غرب تبدیل شده است.
↩︎ - میکلآنژ بوناروتی (Michelangelo Buonarroti، 1475–1564) مجسمهساز، نقاش، معمار و شاعر ایتالیایی دوره رنسانس عالی است و اغلب بهعنوان یکی از تأثیرگذارترین هنرمندان تاریخ هنر غرب شناخته میشود. او با آثاری مانند مجسمه David، گروه پیکرهای Pietà و نقاشیهای سقف Sistine Chapel توانست مرزهای بازنمایی آناتومی انسان، بیان عاطفی و قدرت فرم را گسترش دهد. میکلآنژ بهواسطه مهارت استثنایی در مرمر و تواناییاش در تبدیل ماده سخت به بدنی زنده و پرتنش شناخته میشود. نگاه فلسفی او به بدن و روح، آثارش را به نمادهای فرهنگی پایدار در حافظه هنری جهان تبدیل کرده است.
↩︎ - رابرت کاپا (1913–1954) عکاس جنگ مجار–آمریکایی و یکی از بنیانگذاران Magnum Photos بود. عکس The Falling Soldier یا «مرگ یک سرباز وفادار» یکی از نخستین ثبتهای لحظه دقیق مرگ در تاریخ عکاسی جنگ به شمار میرود. این تصویر در جریان جنگ داخلی اسپانیا گرفته شد و بهدلیل شاخصیت قوی و ترکیببندی دراماتیک، تبدیل به سندی تاریخی از خشونت جنگ شد. بحثهای طولانی درباره واقعی یا صحنهسازی بودن آن شکل گرفت، اما در هر حال بهعنوان نمونهای کلاسیک از قدرت عکاسی در ثبت حقیقت یا ساخت حقیقت در تاریخ حافظه تصویری باقی مانده است.
↩︎ - Ernst Hoeltzer – People of Isfahan (1870s) – ارنست هولتسر (1835–1911) مهندس و عکاس آلمانی بود که بین سالهای ۱۸۶۰ تا ۱۸۹۰ در ایران زندگی کرد. او یکی از نخستین کسانی بود که از مردم عادی، بازارها، کوچهها، دستههای عزاداری و مشاغل محلی اصفهان عکس گرفت. برخلاف عکاسی درباری دوره قاجار که بیشتر بر اشراف متمرکز بود، هولتسر از زندگی روزمره طبقات پایین و متوسط تصویربرداری میکرد. آلبومهای او امروز از ارزشمندترین منابع تصویری برای شناخت زندگی اجتماعی ایران قرن نوزدهم هستند. این عکسها نمونهای عالی از دموکراتیزهکردن حافظه بصری در سنت ایرانیاند.
↩︎ - کاوه گلستان (۱۳۲۹–۱۳۸۲)، عکاس و مستندساز برجستهٔ ایرانی، با نگاهی عمیق و صریح به ثبت واقعیتهای اجتماعی پرداخت. او در اواخر دههٔ ۱۳۴۰ مجموعهٔ «جمهوری» را دربارهٔ زندگی روزمرهٔ مردم و فضاهای شهری خلق کرد که پیشدرآمدی بر رویکرد مستندگرایانهٔ او بود. همچنین، مجموعهٔ مشهور «شهر نو» (اواخر دههٔ ۱۳۴۰) به زندگی زنان ساکن محلهٔ شهر نو تهران اختصاص داشت و از نخستین نمونههای جدی عکاسی اجتماعی در ایران به شمار میآید. گلستان در سالهای انقلاب ۱۳۵۷ و دوران جنگ ایران و عراق نیز رویدادهای مهم را برای رسانههای داخلی و بینالمللی عکاسی کرد. آثار او به دلیل صداقت بصری و توجه به کرامت انسانی سوژهها اهمیت ویژهای دارند. گلستان در سال ۱۳۸۲ هنگام مأموریت خبری در عراق جان باخت.
↩︎ - Nick Ut – Napalm Girl (1972) – نیک اوت (متولد 1951)، عکاس ویتنامی–آمریکایی Associated Press، عکس Napalm Girl را در ۸ ژوئن ۱۹۷۲ در زمان حمله ناپالم به روستایی در ویتنام گرفت. تصویر دختر ۹ ساله، Phan Thi Kim Phuc، که با بدن سوخته در حال دویدن است، به یکی از تکاندهندهترین عکسهای جنگ تبدیل شد. این عکس موجب تغییر افکار عمومی آمریکا درباره جنگ ویتنام شد و جایزه Pulitzer را برای اوت به ارمغان آورد. قدرت عاطفی شدید، شاخصیت واقعیت و قاببندی دقیق، آن را به سندی بیبدیل از خشونت جنگ و آسیب کودکان بدل کرده است.
↩︎
منابع
Adorno, Theodor W. Philosophy of New Music. Minneapolis: University of Minnesota Press, 2006.
Geertz, Clifford. The Interpretation of Cultures. New York: Basic Books, 1973.
Merriam, Alan P. The Anthropology of Music. Evanston: Northwestern University Press, 1964.
Small, Christopher. Musicking: The Meanings of Performing and Listening. Hanover: Wesleyan University Press, 1998.
Williams, Raymond. Keywords: A Vocabulary of Culture and Society. London: Fontana Press, 1976.