18 بازدید
نویسنده: امیرعباس محمدی
کارشناس ارشد موسیقی از آکادمی موسیقی سیبلیوس [Sibelius Akatemia] هلسینکی و کنسرواتوار مارتینی [G.B.Martini] بولونیا

دو روی تکرار: مسیر شکوفایی یا چرخه‌ی بی‌پایان ملال؟

در جستجویِ معنا؛ از غرقگی موسیقیایی تا تکرارهای پوچِ دیجیتال

تکرار تیغی دو لبه است؛ از یک‌سو شالوده‌ی آیین و مهارت در ممارست موسیقایی است و از سوی دیگر موتور محرک اعتیاد، وسواس و رفتارهای فرساینده در زیستِ انسانی به شمار می‌رود. این پژوهش با رویکردی میان‌رشته‌ای به تحلیل تمایز بنیادین میان تکرار سازنده و مخرب می‌پردازد و نشان می‌دهد مغز چگونه از طریق نظام پاداش‌دهی [Reward System] و ترشح دوپامین، الگوهای رفتار تکراری را در هسته‌های قاعده‌ای تثبیت می‌کند. درحالی‌که تمرین افراطی و کمال‌گرایانه می‌تواند با تخلیه‌ی این سازوکار عصبی به اعتیاد رفتاری و کناره‌گیری هنرمندان بینجامد، تکرار آیینی و ریتمیک کارکردی پدیدارشناسانه دارد. موسیقی با تعلیق [Epoché] نگرش طبیعی و رهاسازی انسان از فشار زمان خطی [Chronos]، امکان زیست در زمان کیفی [Kairos] و تجربه‌ی غرقگی [Flow] را فراهم می‌سازد. در نهایت، مقاله استدلال می‌کند که تکرار به‌خودی‌خود خنثی است و موسیقی به‌مثابه یک آیین، پادزهری برای بازپس‌گیری عاملیت انسان در برابر چرخه‌های اجباری و تکرارهای تهیِ مدرنیته سیال ارائه می‌دهد.

کلید واژگان:‌ تکرار [Repetition], آیین [Ritual], مدرنیته سیال [Liquid Modernity], نظام پاداش‌دهی [Reward System], اقتصاد توجه [Attention Economy], غرقگی [Flow], موسیقی‌شناسی [Musicology], اعتیاد رفتاری [Behavioral Addiction], هسته‌های قاعده‌ای [Basal Ganglia], خطای پیش‌بینی پاداش [Prediction Error]

مقدمه

تکرار بیش از آنکه پدیده‌ای یکپارچه باشد طیفی گسترده از تجربه‌های انسانی است که از آیین‌های پیچیده فرهنگی شکل می‌گیرد. در نگاهی دقیق‌تر تکرار را می‌توان در پیوستاری درک کرد که یک سوی آن تکرار مکانیکی برای حفظ هم‌ایستایی [Homeostasis] و بقاست و سوی دیگر آن تکرار خلاق و عامدانه‌ای است که برای احضار معنا یا تجربه زیبایی‌شناختی به کار می‌رود. در این میان لایه‌های میانی بسیاری وجود دارد؛ از عادت‌های روزمره که تنها برای کاهش بار شناختی مغز شکل می‌گیرند تا وسواس‌های ناشی از ساختارهای اقتصاد توجه [Attention Economy] که فرد را به تدریج فرسوده می‌کنند. در عصر مدرنیته سیال [Liquid Modernity]1 این مرزها بیش از پیش در هم آمیخته‌اند؛ جایی که تکرار یک رفتار می‌تواند در لحظه‌ای پناهگاهی برای آرامش روان باشد و در لحظه‌ای دیگر چرخه‌ای جبری برای سرکوب اضطراب. آنچه تفاوت بنیادین میان این ساحت‌ها ایجاد می‌کند نه ماهیت فیزیکی خود تکرار بلکه کیفیت حضور سوژه و نسبت او با زمان است. این نوشتار به جای تقلیل این پدیده به یک تقابل ساده در پی واکاوی این لایه‌های چندگانه است؛ اینکه چگونه یک الگوی تکرارشونده می‌تواند در یک بستر بستری برای تعالی [Sublimity]2 و در بستر دیگر ابزاری برای فرسایش آگاهی در چرخه‌های مکانیکی مدرن باشد.

نوروبیولوژی تکرار: از پاداش تا عادت

مغز انسان به عنوان یک ماشین پیش‌بینی‌کننده پیوسته در حال پردازش الگوهاست. نظام پاداش‌دهی [Reward System] و به ویژه مسیرهای دوپامینی نه تنها عامل انگیزش بلکه تنظیم‌کننده یادگیری هستند. مکانیسم خطای پیش‌بینی پاداش [Prediction Error] زمانی فعال می‌شود که نتیجه کنش با انتظار مغز متفاوت باشد؛ این اختلاف سطح دوپامین را تغییر داده و فرد را وامی‌دارد تا رفتار خود را برای بهینه‌سازی پاداش اصلاح یا تثبیت کند (Schultz, Dayan and Montague, 1997).

با این حال تکرار همواره میان دو قطب «تعالی» یا «اعتیاد» در نوسان نیست؛ بلکه یک وضعیت میانی و خنثی وجود دارد که می‌توان آن را «روزمرگی انطباقی» نامید. در این وضعیت پیش‌بینی مغز با نتیجه دقیقاً منطبق است و خطای پیش‌بینی به صفر نزدیک می‌شود که منجر به نوعی ثبات شناختی و صرفه‌جویی در انرژی می‌شود. با این حال این حالت خنثی که اغلب با ملال [Boredom] همراه است همان نقطه آسیب‌پذیری است. مغز به دلیل نبود محرک جدید دچار افت دوپامین شده و در پی راهی برای خروج از این ملال برمی‌آید. نحوه مواجهه با این ملال مسیر تکرار را تعیین می‌کند: فرد ممکن است با درگیر کردن آگاهانه ذهن در یک چالش هنری یا آیینی تکرار را به سمت تعالی و تثبیت مهارت ببرد (مشابه تمرین موسیقی که در آن خطاها به آگاهی تبدیل می‌شوند) و یا در واکنشی انفعالی برای فرار سریع از ملال به محرک‌های بیرونی پناه ببرد. در حالت دوم فرد در دام حلقه‌های عادت [Habit Loop] می‌افتد که در هسته‌های قاعده‌ای [Basal Ganglia]3 مغز تثبیت شده‌اند و برای دریافت پاداش‌های ارزان‌قیمت تکرار را بدون حضور آگاهانه ادامه می‌دهد (Graybiel, 2008). بنابراین تکرار روزمره نه یک مقصد نهایی بلکه نقطه عزیمتی است که می‌تواند به سمت ساختن مهارت پایدار یا سقوط در وابستگی‌های رفتاری سوق پیدا کند.

تکرار در عصر مدرنیته سیال و اقتصاد توجه

زیگمونت باومن معتقد است که در دنیای مدرنیته سیال [Liquid Modernity] تعهدات بلندمدت و ساختارهای هویت‌ساز سنتی تضعیف شده‌اند (Bauman, 2000). در چنین فضایی تکرار معنای آیینی خود را از دست داده و به ابزاری در خدمت اقتصاد توجه [Attention Economy] تبدیل شده است. اقتصاد دیجیتال با بهره‌گیری از مدل‌های پاداش متغیر کاربران را به تکرار رفتارهای بی‌هدف وامی‌دارد که برخلاف ظاهر کنش‌مندشان نوعی انفعال مطلق هستند. پرسش بنیادین اینجاست که چرا ذهن انسان که محصول میلیون‌ها سال فرگشت برای حل مسائل پیچیده است اکنون به تکرار الگوهای ابتدایی در محیط‌های بازی‌های دیجیتال رضایت می‌دهد؟ پاسخ در «فروش زمان» نهفته است؛ بازی‌هایی که برای عبور از موانع یا نیاز به پرداخت هزینه دارند یا صرف زمان طولانی (مدل پرداخت برای پیروزی) عملاً منطق حاکم بر بازارهای مالی را به تجربه زیسته انسان تسری داده‌اند. این فرهنگ از گیم‌ها به دنیای واقعی و از دنیای واقعی به گیم‌ها رسوخ کرده است؛ چرا که در جهانی که دسترسی به موفقیت ساختاری برای اکثریت مطلق افراد محدود شده است «زمان» نه دارایی ارزشمند بلکه باری است که باید به نحوی «کشته» شود تا اضطراب ناشی از ناکامی‌ها و بی‌معنایی پیش رو برای لحظاتی خاموش گردد.

در این میان مفهوم غرقگی [Flow] به عنوان ابزاری برای فریب سوژه به کار گرفته می‌شود. غرقگی که در ممارست هنری حالتی از تعالی و حضور حداکثری در زمان به شمار می‌آید در ساختار اقتصاد دیجیتال به شکلی وارونه بازتولید می‌شود. فردی که در چرخه بی‌پایان مرور محتوا یا بازی‌های تکراری گرفتار آمده است نیز نوعی از غرقگی را تجربه می‌کند؛ اما این حالت نه از جنس حضور و آگاهی فعال بلکه از جنس زوال آگاهی و گریز از واقعیت است.
chevron_left

در اینجا «وقت طلاست» به شعاری پوچ تبدیل می‌شود، چرا که برای انسانی که در ساختارهای نابرابر، امکان خلقِ اثر ندارد، وقت نه سرمایه، بلکه مجالی است برای رنج‌بردن. بنابراین، تکرار در این بستر، نه آیین [Ritual] برای نظم‌بخشیدن به هستی، بلکه دارویی برایِ کرختی و فراموشی گذر زمان است.

تفاوت بنیادین در این است که در آیین، تکرار، سوژه را به مرکزِ هستی بازمی‌گرداند؛ اما در تکرار مدرن، سوژه از هستی خود «خارج» می‌شود تا بتواند در آن فضای تهی و کاذب دیجیتال، بدون پرسشگری نسبت به وضعیت نابرابر زیستی‌اش، به زندگی ادامه دهد. ما در اینجا با «پارادوکس غرقگی» مواجهیم؛ تجربه‌ای که در یک سوی طیف، انسان را به اوج خلاقیت می‌رساند و در سوی دیگر، او را در وضعیتی شبیه به خواب‌گردی رها می‌کند.

موسیقی به‌مثابه تکرار متعالی و تجربه اصیل

«نگرش طبیعی» [Natural Attitude] مفهومی است که ادموند هوسرل4 برای توصیف وضعیت غالب زیست انسانی به کار می‌برد؛ وضعیتی که در آن ذهن، غرق در کارکردها، اشیاء و اهداف خطی است. در این ساحت، زمان همان «کرونوس» [Chronos] یا زمان ساعتی و ابزاری است که تکرار در آن، صرفاً وسیله‌ای برای رسیدن به یک هدفِ دیگر است؛ تکراری که به محض انجام وظیفه، فراموش می‌شود. اما پدیدارشناسی راهی برای خروج از این چرخه پیشنهاد می‌دهد. با استفاده از مفهوم «تعلیق» [Epoché]، فرد می‌تواند پیش‌فرض‌ها و قضاوت‌های روزمره را کنار بگذارد تا با خود پدیده به شکل بی‌واسطه مواجه شود.

موسیقی نمونه‌ی اعلای تکرار سازنده برای تحققِ این تعلیق است. وقتی یک الگوی موسیقایی تکرارشونده، مانند اوستیناتو5، در بستر یک قطعه ظاهر می‌شود، شنونده را از بند زمان خطی و نیازهای کارکردی رها می‌کند و به سوی «زمان کیفی» [Kairos] سوق می‌دهد. این تغییرِ ساحت، همان لحظه‌ی ورود به «تجربه‌ی امر متعالی» است؛ جایی که تکرار، نه یک تکرار مکانیکی برای پیش‌بینی پاداش، بلکه حرکتی آگاهانه برای استقرار در زمان زیباشناختی است. در این حالت، شنونده از «نگرش طبیعی» فاصله می‌گیرد و در وضعیتی قرار می‌گیرد که میهای چیک‌ سنت‌میهایی6 آن را تجربه غرقگی [Flow] می‌نامد (Csikszentmihalyi, 1990).

بنابراین، موسیقی به این اعتبار متعالی است که به انسان اجازه می‌دهد برای لحظاتی، «زمان ساعتی» را متوقف کند. این تکرار، فرد را به مرکز وجودی خودش بازمی‌گرداند. در این تجربه‌ی کمیاب، سوژه از بند «شدن» و «رسیدن» رها شده و در زمان زیباشناختی مستقر می‌شود. برخلاف تکرار اعتیادگونه که فرد را از خود واقعی‌اش تهی می‌کند تا صرفاً اضطراب را پنهان کند، این تکرارِ متعالی به معنای پیشی گرفتن «بودن» بر «داشتن» یا «مصرف کردن» است. این‌گونه است که تکرار، نه به مثابه یک چرخه برای فرار، بلکه به مثابه حرکتی مارپیچی به سمت اصالت هستی بازتولید می‌شود (During, 1989).

نسبت موسیقی، آیین و حرکت در فرهنگ‌های مختلف

پیوند میان سازوکارهای عصبی و تجربیات آیینی، کلید فهم گذار تکرار از یک واکنش زیستی به یک کنش متعالی است. سیستم پاداش‌دهی مغز به طور طبیعی تمایل دارد تا با شناسایی الگوها و تثبیت آن‌ها در قالب حلقه‌های عادت [Habit Loop] در هسته‌های قاعده‌ای، هزینه شناختی خود را کاهش دهد. در زندگی روزمره، ما در «نگرش طبیعی» [Natural Attitude] به سر می‌بریم و تکرار در این وضعیت، ابزاری برای بقا و مدیریت انرژی است که از طریق مکانیسم خطای پیش‌بینی پاداش [Prediction Error]، مدام در حال ارزیابی نتایج برای کسب پاداش بعدی است. اما وقتی این تکرارها در بستر موسیقی یا آیین‌های ریتمیک مانند رقص لزگی، شروه‌خوانی‌های بوشهری یا آثار مینیمال استیو رایش [Steve Reich]7 به شکلی ساختارمند ظاهر می‌شوند، مغز از حالت «پیش‌بینی نتیجه» خارج شده و به وضعیت «تعلیق» [Epoché] می‌رسد.

در این لحظات، سوژه نه تنها از بند «زمان خطی» [Chronos] رها می‌شود، بلکه سیستم عصبی او نیز از چرخه بی‌وقفه «انتظار برای پاداش» به نوعی سکون پویا تغییر فاز می‌دهد. در اینجا تکرار، دیگر نه برای فرار از ملال یا کاهش اضطراب (که ماهیت اعتیادگونه دارد)، بلکه برای تثبیت «حضور» به کار گرفته می‌شود. این تکرارهای ریتمیک، مغز را وادار می‌کنند که تمرکز خود را از نتیجه نهایی برداشته و تماما معطوف فرآیند جاری کند. بنابراین، تکرار موسیقایی و آیینی در حقیقت بازتنظیم آگاهانه نظام پاداش‌دهی است؛ جایی که مغز به‌جای مصرف دوپامین برای محرک‌های بیرونی، با فرو رفتن در چرخه ریتمیک، تجربه غرقگی را به مثابه پاداشی درونی و پایدار تجربه می‌کند. این همان نقطه‌ای است که پدیدارشناسی هوسرل با نوروبیولوژی پیوند می‌خورد: موسیقی با تغییر ساختار تکرار، نگرش ابزاری مغز را به نگرشی پدیدارشناسانه بدل می‌کند و زمان کیفی [Kairos] را جایگزین زمان تقویمی می‌سازد.

پارادوکس ممارست موسیقایی: از تعالی تا فرسودگی و کناره‌گیری

حتی والاترین کنش‌های هنری مانند ممارست موسیقایی [Musical Deliberate Practice] نیز می‌توانند در دام تکرار وسواسی و فرساینده گرفتار شوند. اعتیاد به تمرین زمانی شکل می‌گیرد که نواختن، از ابزاری برای آفرینش و درک معنا، به سازوکاری جبری و پناهگاهی دفاعی در برابر اضطراب اگزیستانسیال بدل گردد. از منظر نوروبیولوژی، سیستم پاداش‌دهی بر پایه دوپامین با کاهش حساسیت گیرنده‌ها، آستانه رضایت را پیوسته جابه‌جا می‌کند؛ بدین معنا که خطای پیش‌بینی پاداش دیگر با کیفیت حاصل‌شده سیراب نمی‌شود و ذهن برای فرار از حس ناکامی، چرخه تمرین را با دوزهای بالاتر در هسته‌های قاعده‌ای بازتولید می‌کند. در تحلیل پدیدارشناختی، این وضعیت نشان‌دهنده لغزش از «تعلیق» [Epoché] به ورطه یک «نگرش طبیعی» [Natural Attitude] نوظهور و افراطی است؛ جایی که نوازنده به‌جای زیستن در زمان کیفی [Kairos]، کمال بیانی را تبدیل به یک شیء دست‌نیافتنی در زمان خطی [Chronos] می‌کند. در این کشاکش، ابزار ساز به‌جای پیوند با هستی، به عرصه نبرد بی‌پایان ذهن با نقص‌های بنیادین ادراک بدل می‌شود.

این فرسایش روانی و تنش‌های مستمر اجرایی، پاسخ روشنی به این پرسش است که چرا بسیاری از نوازندگان برجسته در اوج مهارت، صحنه را رها می‌کنند؛ کناره‌گیری آنان نه از سر پوچی، بلکه ناشی از مواجهه با محدودیت‌های ارگانیک انسان و فروپاشی این پندار است که تکرار بی‌پایان می‌تواند به کمال مطلق دست یابد. آن اقلیت انگشت‌شماری نیز که تا واپسین روزهای حیات بر صحنه باقی می‌مانند، ممارست را از قالب وسواسی اثبات خویشتن رهانده و به تسلیم و هم‌زیستی با زیست‌شناسی، کهنسالی و تغییر توانایی‌های طبیعی بدن درآورده‌اند.

نتیجه‌ گیری

تکرار به‌خودی‌خود خنثی است و ماهیت آن در نوع «نسبت» آگاهانه انسان با این فرآیند تعین می‌یابد. هرگاه تکرار در افق حضور، رهایی و مواجهه با امر متعالی [The Transcendent] قرار گیرد، با عبور از زمان خطی [Chronos] و ورود به زمان کیفی [Kairos]، زمینه‌ساز شکوفایی نبوغ و معنابخشی به زیست انسانی می‌شود؛ اما چنانچه این سازوکار از محتوای پدیدارشناختی تهی گردد و به ابزاری جبری برای تسکین اضطراب یا ارضای فرساینده چرخه‌های دوپامینی در نظام پاداش‌دهی فروکاسته شود، حتی در قالب ممارست حرفه‌ای موسیقی نیز به ورطه اعتیاد رفتاری و فرسودگی می‌لغزد. هنر موسیقی و آیین‌های متکی بر ریتم به انسان نشان می‌دهند که چگونه می‌توان از تکرار ساختارمند به‌مثابه معبری برای دستیابی به وضعیت تعلیق [Epoché] و غرقگی [Flow] بهره جست و تمرکز را از فرجام‌گرایی به عمق لحظه حال معطوف کرد. در جهان پرشتاب مدرنیته سیال، بازآفرینی این آگاهی ریتمیک نه فقط ابزاری برای تعالی بیانی، بلکه یگانه راهبرد بازپس‌گیری عاملیت ادراکی در برابر چرخه‌های مکانیکی و تکرارهای ملال‌آور زیست معاصر است.

منابع

  • Bauman, Z. (2000) Liquid Modernity. Cambridge: Polity Press.
  • Becker, J. (2004) Deep Listeners: Music, Emotion, and Trancing. Bloomington: Indiana University Press.
  • Chelkowski, P. (1979) Ta‘ziyeh: Ritual and Drama in Iran. New York: New York University Press.
  • Csikszentmihalyi, M. (1990) Flow: The Psychology of Optimal Experience. New York: Harper and Row.
  • During, J. (1989) Musique et Mystique dans les Traditions de l’Iran. Paris: Institut Français de Recherche en Iran.
  • Graybiel, A.M. (2008) ‘Habits, rituals, and the evaluative brain’, Annual Review of Neuroscience, 31, pp. 359–387.
  • Rouget, G. (1985) Music and Trance: A Theory of the Relations between Music and Possession. Chicago: University of Chicago Press.
  • Schultz, W., Dayan, P. and Montague, P.R. (1997) ‘A neural substrate of prediction and reward’, Science, 275(5306), pp. 1593–1599.
  1. مدرنیته سیال [Liquid Modernity] وضعیتی تاریخی است که در آن ساختارهای پایدار مدرنیته نخستین، مانند نهادهای بلندمدت، تعهدات مادام‌العمر و هویت‌های تثبیت‌شده، ذوب می‌شوند و جای خود را به روابط گذرا، هنجارهای ناپایدار و سبک‌های زندگی بازتعریف‌شونده می‌دهند. در چنین فضایی، زیبایی‌شناسی مصرف، بافت تجربه‌های روزمره را بازسازی می‌کند (Bauman, 2000).
    ↩︎
  2. تعالی [Sublimity] تجربه‌ای زیبایی‌شناختی است که در مواجهه با آنچه از ظرفیت ادراک عادی فراتر می‌رود پدید می‌آید؛ آمیزه‌ای از شگفتی و هراس که مرزهای تصور را در هم می‌شکند. کانت این تجربه را حاصل مواجهه با عظمتی فراتر از سنجش می‌داند و در آیین و موسیقی، تکرار ساختارمند مسیر رسیدن به آن است (Kant, 1790).
    ↩︎
  3. هسته‌های قاعده‌ای [Basal Ganglia] مجموعه‌ای از ساختارهای زیرقشری در مغز هستند که نقشی کلیدی در تنظیم حرکات ارادی، یادگیری عادتی و پردازش پاداش ایفا می‌کنند. این ساختارها با ایجاد حلقه‌های بازخورد با قشر مغز، رفتارهای مکرر را تثبیت کرده و مسیرهای عصبی مرتبط با عادت را تقویت می‌کنند که پیامد مستقیم عملکرد تکرار در شکل‌گیری رفتار است (Graybiel, 2008).
    ↩︎
  4. ادموند هوسرل [Edmund Husserl] متولد هشتم آوریل ۱۸۵۹ و درگذشته‌ی بیست و هفتم آوریل ۱۹۳۸، فیلسوف برجسته‌ی آلمانی و بنیان‌گذار مکتب پدیدارشناسی [Phenomenology] است. او با مفاهیمی چون تعلیق [Epoché] و واسازی نگرش طبیعی [Natural Attitude]، در آثاری نظیر «پژوهش‌های منطقی» [Logical Investigations]، آگاهی را به بررسی بی‌واسطه‌ی پدیدارها و ادراک زیسته‌ی زمان هدایت کرد.
    ↩︎
  5. اوستیناتو [Ostinato] الگوی ریتمیک، ملودیک یا هارمونیکِ کوتاهی است که به‌طور مداوم و بدون تغییر در طول یک قطعه یا بخشی از آن تکرار می‌شود. این سازوکار تکرارشونده که در خط باس با عنوان باس استوار [Basso Ostinato] نیز شناخته می‌شود، از دوران باروک تا موسیقی مینیمال، زمینه‌ای پیوسته برای خلق تعلیق، پیوستگی فرمال و رهایی ذهن از انتظار غایت‌گرایانه فراهم می‌سازد.
    ↩︎
  6. میهای چیک‌سنت‌میهایی [Mihaly Csikszentmihalyi] روان‌شناسِ برجسته‌ی مجارستانی-آمریکایی و از چهره‌های شاخص روان‌شناسی مثبت‌گراست که بیش از هر چیز به خاطر نظریه‌ی «غرقگی» شهرت دارد. او دهه‌ها به مطالعه‌ی تجربیاتِ متعالی انسان پرداخت تا بفهمد چرا برخی افراد در فعالیت‌های دشوار و نیازمند تمرکز، احساس رضایتِ درونی عمیقی دارند. چیک‌سنت‌میهایی در آثارِ پژوهشی خود، غرقگی را حالتی تعریف می‌کند که در آن فرد به قدری در کنشِ جاریِ خود غوطه‌ور می‌شود که مرزهایِ «من» و «زمان» کمرنگ شده و تلاشی که برای کار انجام می‌دهد، نه به مثابه رنج یا اجبار، بلکه به عنوان یک پاداشِ درونی تجربه می‌شود.
    ↩︎
  7. استیو رایش [Steve Reich] متولد سوم اکتبر ۱۹۳۶ در نیویورک، آهنگساز پیشگام آمریکایی و از ارکان اصلی مکتب مینیمالیسم [Minimalism] است. او با ابداع تکنیک جابه‌جایی فاز [Phasing] و تکرار موتیف‌های ریتمیک، تجربه‌ی زمان خطی را به تعلیق درآورد. از برجسته‌ترین آثار او می‌توان به «خواهد بارید» [It’s Gonna Rain]، «کف‌زدن» [Clapping Music]، «موسیقی برای ۱۸ موسیقیدان» [Music for 18 Musicians] و «قطارهای متفاوت» [Different Trains] اشاره کرد که نقشی بنیادین در دگرگونی زیبایی‌شناسی موسیقی معاصر ایفا کرده‌اند. ↩︎
رونوشت مقاله

اولین دیدگاه را ثبت کنید